در جستجوی خوشبختی هستید؟ به دنبال مفهوم باشید

جستجوی خوشبختی معمولاً به بن بست منتهی می شود. اما می توانید در کوچکترین مسئولیت های روزانه، به دنبال مفهوم باشید.

در سال ۱۹۶۱، جان اف کندی برای اولین بار از پایگاه های ناسا دیدن کرد. در حالی که مشغول بازدید از این مکان بود، یک مستخدم را دید که جارویی به دست داشت.

وقتی کندی از او پرسید در ناسا چه کار می کند، این مستخدم یک پاسخ ساده اما فوق العاده داد:

“آقای رئیس جمهور، من دارم کمک می کنم تا یک مرد به ماه بره.”

یک کار پیش پا افتاده مانند تمیز کردن یک ساختمان، زمانی که بخشی از یک حرکت مهم باشد، مفهوم بیشتری می گیرد. مهم نیست که نقش ما در این حرکت چقدر بزرگ باشد، مهم این است که نقش خود به خوبی ایفا کنیم. بدون شک ما از جارو کردن زمین احساس خوبی نداریم. همینطور از سروکله زدن با یک مشتری غرغرو. یا کار بی وقفه برای استارت زدن یک تجارت جدید. به هر حال، این کاری است که داریم انجام می دهیم و باید به درستی به پایان برسانیم. آن مستخدم در ناسا می دانست که تلاش او، بخشی از یک اتفاق بزرگ بود، و این چیزی بود که اهمیت داشت.

در محل کار خود، به دنبال خوشبختی نباشید.

یک کارآفرین معروف به نام سوزان پپرکورن می گوید: “با توجه به این که هر انسان به طور میانگین، ۹۰ هزار ساعت از عمر خود در محل کار می گذراند، لازم است سعی کنید که حین انجام کار، احساس خوبی داشته باشید.”

مانند هر چیز در زندگی شما. خواه ساختن یک داد و ستد باشد. خواه پیشرفت شغلی باشد. یا یک پدر یا مادر خوب بودن. یا حتی نگهداری از یک باغ باشد. نباید انتظار داشته باشید که تمام لحظات آن، شاد و مفرح باشد. باید قبض ها را پرداخت کنید. باید برای خرید مایحتاج زندگی، به سوپرمارکت بروید. باید به یک بچه جیغ جیغو غذا بدهید.

پپرکورن می گوید:”اگر رسیدن به خوشبختی، اولین هدف شما در شغلتان باشد، ممکن است نتیجه برعکس بگیرید. دلیلش این است که خوشبختی (مانند همه احساسات) یک وضعیت زودگذر است و نه یک وضعیت دائمی. راه حل جایگزین این است که مفهوم را،به عنوان هدف شغلی خود برگزینید.”

حس خوبی که از  ارائه یک کنفرانس خوب یا ترفیع گرفتن نصیب شما می شود، بدون شک به سرعت محو خواهد شد. سپس از خود خواهید پرسید: خوب حالا چی؟

تحقیقات نشان می دهد که به جای جستجوی خوشبختی، ما باید به دنبال علت و مفهوم کارهای خود باشیم.

زمانی که شرکت خود را راه‌اندازی کردم، با هر موفقیتی که کسب کردم، احساس می کردم به خوشبختی نزدیکتر شده ام. فکر می کردم این حس ماندگار خواهد بود. اما این اتفاق رخ نداد. به جای آن، مانند بسیاری از استارت‌آپ ها با چالش های مختلف روبرو شدم. همه چیز به هم ریخته بود. اما ما از این مشکلات درس گرفتیم. اگر زمانی که همه چیز خراب شده بود، شانه خالی می کردم، تجارت من حتی یک سال هم دوام نمی آورد.

لازم بود که به علت و مفهوم کار خود فکر کنم: تولید بهترین محصول برای راحت تر کردن زندگی مردم. همکاری با یک تیم عالی در یک محیط حمایتی. تأمین نیازهای مالی خانواده ام.

آنچه من در طی ۱۳ سال گذشته، به عنوان مدیرعامل کشف کردم این بود که هدف (در زندگی شخصی و حرفه ای ما)، کلید رسیدن به سعادت جاودانه است.

به عنوان یکی از جوانترین رئیس جمهور ها در طول تاریخ، تئودور روزولت گفته بود: “هیچ چیز در جهان ارزش داشتن یا انجام دادن را ندارد، مگر آن که به معنای تلاش، درد و سختی باشد. من هرگز در زندگی ام، به انسانی که زندگی آسانی را پشت سر گذاشته، حسادت نکردم. من به افراد بزرگی حسادت کردم که زندگی سختی را پشت سر گذاشتند و به خوبی آنها را رهبری کردند.”

شاید متوجه شوید کاری که انجام می دهید، با ارزش های شما مطابقت ندارد و باید به دنبال چیز جدیدی باشید که منعکس کننده تصویر بزرگتر و دید بلند مدت شما باشد. هیچ اشکالی ندارد و این برای شما لازم است.

اما وقتی نوبت به کار روزمره می رسد، وظایف یکنواخت کوچکتر که باید بطور منظم انجام دهیم (مانند آگاهی بیشتر در مورد خدماتی که ارائه می دهیم)، همان چیزی است که در نهایت به ما کمک می کند تا مفهوم را پیدا کنیم.

تفاوت خوشبختی و مفهوم در چیست؟

اجازه دهید یک مثال بزنیم: خوشبختی مانند یک دونات است که هنگام صبح نوش جان می کنید. شیرین و خوشمزه است و بلافاصله با افزایش اندورفین در بدن، روحیه شما را بالا می برد. اما تا اواسط روز، معده شما خالی می شود و مغز شما خوب کار نمی کند.

از طرف دیگر، مفهوم، یک وعده غذایی کامل و مغذی است که ذهن شما را برای شکوفایی آماده می کند.

آنطور که پپرکورن می گوید:

“یک زندگی دارای مفهوم و هدف، ممکن است شما را خوشبخت نکند – حداقل در کوتاه مدت. این کار مستلزم تأمل، تلاش و کلنجار رفتن با موضوعاتی است که در ابتدا می تواند ناامید کننده باشد. اما وقتی با فکر، به موقعیت های کاری نزدیک می شوید، در حالی که به دیگران کمک می کنید، می توانید مهارت لازم، برای کشف ارزش های خود را پیدا کنید.”

اما چطور می توانید مفهوم را وارد کار خود کنید؟ در اینجا به سه نکته اشاره شده است:

۱- شناسایی پروژه های رضایت بخش

به گفته یک نویسنده به نام مارک مانسون، زمانی که در مورد هدف زندگی از خود سوال می کنیم، باید بپرسیم: “چگونه زمان خود را به کارهای مهم اختصاص دهم؟” به عنوان کارآفرین، ما دائماً مشغول اجرای پروژه هایی هستیم که به نظر می رسد نیازمند توجه فوری هستند. اما احساس رضایت داشتن یعنی مرتب از خود بپرسیم، آیا ارزش این همه تلاش را دارد؟ چه چیزهایی را می توانیم در این راه تحمل کنیم؟ تجربیات حرفه ای که باعث می شود احساس سرزندگی داشته باشیم، چیست؟ باید کشف کنیم چقدر عاشق نوشتن یا ساختن چیزی هستیم که ما را به سمت انگیزه ذاتی و طبیعی ما هدایت کند.

۲- به دیگران هم کمک کنید تا مفهوم را بیابند.

کمک به سعادت دیگران به شما احساس رضایت خواهد داد. همانطور که پپرکورن در مقاله خود بر آن تأکید دارد، ما باید داستانهای خود را با همکاران در میان بگذاریم تا آنها نیز بتوانند احساسات خود را بروز دهند. محیطی را ایجاد کنید که حس هدفمند بودن را در سازمان شما نشان دهد.

۳- در دنیایی بزرگتر زندگی کنید.

نویسنده ای به نام آناییز نین می گوید: “یک مفهوم جهانی برای همه وجود ندارد. مفهوم را هر فرد به زندگی خود می بخشد. یک مفهوم فردی، یک داستان فردی و یا یک رمان یا کتاب فردی.”

درسی که از داستان آن مستخدم جارو به دست، که کمک کرد تا یک مرد به ماه برود این است: ذوق، استعداد و تجربیات منحصر به فرد ما، دنیای اطراف ما را می سازد. خواه از آن آگاه باشیم یا نه. دوستان، خانواده، مشتریان، همکاران و سازمان بزرگتری که ما به آن تعلق داریم، همه تحت تأثیر نگرش و تلاش روزانه ما قرار دارند. به عبارت دیگر، اگر فقط به خودمان اجازه دهیم آن را ببینیم، داستانی بسیار بزرگتر را مشاهده خواهیم کرد که در اطراف ما آشکار می شود.